سخنی چند درباره مصاحبه حکمتیار
سخنی چند درباره مصاحبه حکمتیار
قوقو برگ چنار رهبرا ششته قطار
گلو گفت الا الا مسعود گفت درد و بلا
وقتی مصاحبه آقای حکمتیار را در سایت شهادت می خواندم یک بار دیگر یادم از پاکستان در دوران جهاد آمد و رهبران جهادی ساخته آی اس آی که کابل را ویران کردند در نظرم مجسم شد و به یاد ترانه کودکان کابل افتادم که مرحوم قهار عاصی مضمون آن را تغییر داده و رهبران را با دالر و کلدار و دالر دانی و چوکی های شان جایگزین ساخته بود. او همان شاعر دلسوخته ای بود که همواره در رابطه با جهاد و فداکاری های مردم برای اسلام و افغانستان سروده بود و در جوانی طعمه موشک های آقای حکمتیار قرار گرفت و به دیار باقی شتافت.
گمان می رفت که شکست های مفتضحانه و اشتباهات سنگین و نابخشودنی، آقای حکمتیار را به خود آورده باشد و پختگی سن و عقل، خصلت های منفی قبیلوی و تندروی های بچه گانه حزبی و باندی و فرقه ای را در وجود او تعدیل کرده باشد. اما مصاحبه او با تلویزیون آریانا که در سایت حزبش منتشر شد نشان داد که جناب ایشان مانند برخی کمونیست ها، سکولارها و فاشیست های افغان که هنوز اشتباهات گذشته شان را تکرار می کنند. مدال تعصب قومی، حزبی و فرقه ای را همچنان برگردن آویخته و سوگند خورده است که آن را به غیر از عزرائیل به کسی دیگری تحویل ندهد.
من قصد نداشتم به خاطر مصلحت های دینی و ملی علیه هیچ یک از رهبران جهادی چیزی بنویسم ولی متأسفانه آقای حکمتیار هیچ مصلحتی را بالاتر از هوای نفس سرکش خود که آن را؛ مسائل قومی، زبانی، باندی و فرقه ای پوشش سیاسی و تبلیغاتی می دهد، به رسمیت نمی شناسد. من نه خلقی و پرچمی و نه شعله ای و طرفدار غرب و نه مزدور پاکستان و ایران هستم. آوارگی، دربدری، بی خانمانی، شکم گرسنه و پای برهنه و محرومیت های گوناگون گواهی بر ادعای من است. بنابراین سخن من در رابطه با حکمتیار نه به گروه های سیاسی رقیب و دشمن حزب اسلامی تعلق دارد و نه از تحریکات خارجی سرچشمه می گیرد. آنچه را می گویم خودم عقیده دارم و از روی تحقیق به آن رسیده ام.
آقای حکمتیار در مصاحبه با تلویزیون آریانا بار دیگر مانند دوره راکت پرانی های خود در کابل بعد از سقوط رژیم کمونیستی داکتر نجیب، بدی ها را به دیگران و خوبی ها را به خود نسبت می دهد و از سلاح تهمت و ادعا برای سرکوب مخالفان و رقیبان قومی، زبانی، مذهبی و سیاسی خود استفاده می کند. اهم ادعاها و تهمت های حکمتیار به این شرح است:
1- حکمتیار خود و گروه خود را مجاهدین و سایر گروه های جهادی و به خصوص جمعیت اسلامی را مجاهدنما یا اصلاً مجاهد نمی داند.
2- حکمتیار بعد از سقوط نجیب، جنگ با جمعیت اسلامی را که به ویرانی کابل انجامید، جنگ با جنرال های کمونیست چون نبی عظیمی، آصف دلاور و دوستم و ادامه جنگ های قبلی اعلام می کند.
3- حکمتیار به رسمیت شناختن دولت مجاهدین به صدراعظمی خودش و ریاست حضرت صاحب را توسط ایران که طرح آن را جنرال های آی.اس.آی، نواز شریف و ترکی الفیصل ریخته بود، پیوستن ایران به مسکو قلمداد نموده و جلسه چند تن از قوماندان های گروه های رقیب خود در جبل السراج را «ائتلاف جبل السراج» عنوان می کند که با هدایت روس ها و وساطت ایران تشکیل شده بود.
4- حکمتیار گروه های سیاسی رقیب خود از اقوام غیر پشتون را (اعم از جهادی و غیرجهادی) وابسته به مسکو و تهران قلمداد می کند.
5- حکمتیار مسکو و تهران را مخالف تأسیس حکومت اسلامی در افغانستان معرفی می کند.
6- حکمتیار ادعا می کند که با کمونیست ها و خلقی ها ارتباط نداشته است.
حالا، خوانندگان ارجمند را دعوت میکنم به بررسی ادعاها و تهمت های جناب آقای حکمتیار و از همه انتظار دارم که به دور از تعصبات و تعلقات قومی، مذهبی، زبانی و سیاسی منصفانه قضاوت کنند.
در رابطه با مجاهدنما خواندن دیگران توسط آقای حکمتیار به دو مطلب باید توجه کرد:
اول این که، اگر منظور آقای حکمتیار از جهاد، مبارزه با کمونیست ها و اشغالگران روسی برای دفاع از اسلام و استقلال افغانستان باشد، در چنین جهادی تمام ملت افغانستان از هر گروه قومی، سیاسی و مذهبی نقش داشتند و قبل از آن که حزب اسلامی و سایر گروه های جهادی مستقر در پاکستان وارد عمل شوند، مردم افغانستان به رهبری علما و شخصیت هایی که وابسته به هیچ یک از احزاب پیشاور نشین نبودند در مناطق مختلف افغانستان جهاد را با دست خالی آغاز کردند و بعد از این که بسیاری از مناطق توسط قیام های خودجوش مردمی آزاد شد. نیروهای حزب اسلامی و سایر احزاب مقیم خارج از کشور در آن زمان وارد صحنه شده و به تدریج با امکانات مادی و تبلیغاتی اهدایی خارجی ها زمام امور جهاد را در دست گرفتند. جهاد اسلامی ملت افغانستان در انحصار هیچ حزب و گروه و قوم و طایفه نمی باشد. بنابراین، آقای حکمتیار حق ندارد، بجز از خود و حزب اسلامی، سایر شخصیت های مسلمان و احزاب اسلامی را مجاهد نما بخواند. حکمتیار اگر اسلام و جهاد را به انحصار خود و گروه سیاسی و قومی خود درآورد، باید بداند که جفای بزرگی در حق اسلام، جهاد و مردم افغانستان می نماید. چرا که در آن صورت خطاها و گناه های بی شمار او را کمونیست ها و طرفداران غرب به حساب اسلام و جهاد می گذارند و چنین نتیجه می گیرند که اسلام و جهاد یعنی نقض حقوق بشر، آدم کشی، نقض حقوق زن، تحجر و تعصب مذهبی و قومی و...
دوم، اگر منظور آقای حکمتیار از مجاهدین خود و هم حزبی هایش بوده و شخصیت ها و گروه های جهادی دیگر مانند استاد ربانی، حضرت صاحب مجددی، استاد سیاف، استاد مزاری، احمدشاه مسعود، اسماعیل خان، سید حسن جگرن و... و نیز احزاب دیگر مانند جمعیت اسلامی مجاهد نما هستند؛ در آن صورت این ادعا اولاً با واقعیت سازگار نمی باشد و ثانیاً جفا در حق برادران مسلمان است. برای همه مردم افغانستان معلوم است و در تاریخ دوران جهاد ثبت شده است که قوماندان های برجسته جهاد، همان ها که آوازه نبردشان با کمونیست ها و روس های اشغالگر در تمام جهان پیچیده بود، اغلب از گروه های دیگر و به خصوص جمعیت اسلامی بودند. و البته که مجاهدین عزیز حزب اسلامی هم جای خود را داشتند و کسی نمی تواند مجاهدت های آن ها را انکار کند. حکمتیار مجاهدان بلندآوازه احزاب دیگر را تبلیغ شده از سوی غربی ها می داند و در عین حال ناکامی روس ها در شکست دادن آن ها را معامله با روس ها تبلیغ می کند. او با این تناقض گویی آگاهانه یا ناآگاهانه اعتبار جهاد مردم افغانستان را زیر سؤال برده و به گروه های ضد اسلامی کمک می کند تا با استناد به گفته های او همه مجاهدان، جهاد و اسلام را تخطئه کنند.
آقای حکمتیار ادعا می کند که جنگ او با دولت مجاهدین به ریاست آقای مجددی و بعداً به ریاست آقای ربانی ادامه جنگ های گذشته با کمونیست ها به قوماندانی جنرال های کمونیست چون نبی عظیمی، آصف دلاور و دوستم بوده است. این یک روی سکه اتهام است که حکمتیار به آن اشاره می کند، اما روی دیگر سکه را نشان نمی دهد که جنرال کمونیست چون شهنواز تنی، اسلم وطنجار، رفیع و... در صف خود او قرار داشتند. هم پیمانی آقای حکمتیار با جنرال های کمونیست در زمان حفیظ الله امین و معامله او با شخص امین، هم پیمانی و همکاری آقای حکمتیار با جنرال های کمونیست به رهبری شهنواز تنی برای غصب قدرت از طریق کودتا و بالاخره معامله او با نجیب برای غصب قدرت نیاز به اثبات ندارد؛ چرا که آقای حکمتیار این موارد را خودش هم در این مصاحبه و هم در زمان های دیگر به شکل ضمنی و گاهی با صراحت اعتراف کرده است. آقای حکمتیار بدون توجه به اعتراف های خود که اسناد غیرقابل انکار به شمار می روند، وقتی می خواهد رقیب را بکوبد، ارتباط و همکاری خود را با کمونیست ها تکذیب می کند و یا با قلدوری و بی حیایی توجیه می کند. آقای حکمتیار نمی داند که اگر توجیه و تکذیب او پذیرفتنی باشد، تکذیب و توجیه گروه ها و شخصیت های رقیب او نیز قابل توجیه هستند.
آقای حکمتیار مکرراً از ائتلاف گروه های رقیب به نام «ائتلاف جبل السراج» نام می برد، در حالی که چنین ائتلافی هرگز وجود نداشته و اگر صحبت هایی بین نمایندگان گروه های رقیب در آن زمان برای هماهنگی با یکدیگر صورت گرفته باشد، این صحبت ها هرگز به ائتلاف نیانجامید که درگیری گروه های مذکور با یکدیگر این مطلب را به اثبات می رساند. اما هدف حکمتیار از تأکید بر ائتلاف جبل السراج توجیه شکست خود و فرافگنی این شکست است. حکمتیار جمهوری اسلامی ایران و روسیه را به حمایت از تشکیل این ائتلاف ادعایی متهم می کند تا ناکامی خود را توجیه کند. چنین اتهام هایی در رابطه با روسیه به عنوان کشور متجاوز به افغانستان اگر قابل توجیه باشد در رابطه با ایران که در صف مجاهدین قرار داشت نه تنها قابل توجیه نیست بلکه آلوده ساختن تاریخ با دروغ و افترا و تخریب روابط دو کشور می باشد. آقای حکمتیار فراموش کرده است که ایران اولین گروه جهادی افغان را که با 500 میل تفنگ ام یک مسلح کرد، حزب اسلامی بود. این در حالی بود که در آن زمان پاکستان به او و دیگر گروه های جهادی تنها تفنگ های تیرایی یازده تیره می داد که با چند فیر خودشان منفجر می شد.
حکمتیار مسکو و تهران را متهم به مخالفت با تأسیس حکومت اسلامی در افغانستان می نماید. شکی نیست که این مطلب در رابطه با روس ها که مسلمان نیستند صدق می کند، اما در رابطه با ایران دلیل آقای حکمتیار بسیار سخیف و ناشی از عقده است. حکمتیار با این اتهام می خواهد عقده گشایی نموده و ناتوانی خود برای دسترسی به قدرت را با دخالت دادن ایران توجیه کند. حکمتیار به دلیل این که عملاً به مصلحت اسلام، کشور و مردم افغانستان (علی رغم شعارهایش) پایبند نمی باشد به این نکته توجه نمی کند که ایران روسیه یا امریکا نیست. ایران کشور همسایه، مسلمان و حامی جهاد افغانستان بوده و با کشور ما تاریخ، فرهنگ و تمدن مشترک دارد.
حکمتیار توجه نمی کند که افرادی شبیه او طی دوصد سال گذشته کوشیدند که با دامن زدن به تعصبات کور و تصفیه های خونین قومی و مذهبی و مبارزه با فرهنگ و تمدن مشترک افغانستان و ایران، نتوانستند این پیوندها را قطع کنند. حکمتیار به خوبی می داند که میرویس خان، عبدالرحمان، هاشم خان، گل محمد خان، حفیظ الله امین و طالبان، به شدیدترین و بیرحمانه ترین وجه، افکار سلطه جویانه قومی و فرقه ای را اعمال کردند که نتیجه آن چیزی جز عقب ماندگی افغانستان و ویرانی کشور ما نبوده و نمی باشد.
حکمتیار باید بداند همان طوری که دشمنی برخی از زمامداران نابخرد و گروه های سیاسی افغان با پاکستان به ضرر افغانستان تمام شد، دشمنی با ایران به مراتب زیانبارتر است.
جناب آقای حکمتیار مخالفت ایران را با حکومت اسلامی در افغانستان به دلیل شیعه بودن ایران توجیه می کند، اما معلوم نیست که حکومت اسلامی حکمتیار چه نوع حکومتی است؟ اگر منظور او حکومت اهل تسنن است، در اکثریت کشورهای اسلامی و به خصوص کشورهای همسایه ایران اهل سنت حکومت می کنند و ایران با آن ها مخالفت نمی کند. چه دلیلی دارد که ایران با حکومت اهل سنت در پاکستان، عربستان، امارات، ترکیه و... مخالفت نمی کند و با برخی از آن ها روابط بسیار نزدیک و استراتژیک دارد، اما با حکومت اسلامی در افغانستان مخالفت می کند. چرا ایران برای برقراری حکومت اسلامی اهل سنت در فلسطین این همه فشارهای غرب و امریکا را تحمل می کند اما در افغانستان مخالف حکومت اسلامی اهل سنت است؟
اگر حکومت های دیگر کشورهای اسلامی از نظر آقای حکمتیار اسلامی نیستند، حداقل حکومت پاکستان که حامی ایشان بوده و می باشد اسلامی است، چرا که ایشان در دوران جهاد با ضیاءالحق بر سر تشکیل کنفدراسیونی متشکل از افغانستان و پاکستان توافق کرده و طی مصاحبه ای نظریه کنفدراسیون را مطرح ساخته بود. اگر حکومت پاکستان اسلامی نیست چرا آقای حکمتیار با حکومت غیر اسلامی کنفدراسیون تشکیل می داد. ایران با حکومت اسلامی سنی پاکستان نه تنها مخالفت نکرده بلکه از اتمی شدن آن کشور اسلامی حمایت نمود.
اگر منظور آقای حکمتیار از حکومت اسلامی همان امارت طالبان و حکومت القاعده است در آن صورت نه تنها ایران بلکه تمام کشورهای اسلامی و به خصوص ملت افغانستان مخالف چنین حکومتی هستند و بنابراین، آقای حکمتیار اول باید ملت افغانستان و سایر کشورهای اسلامی را مخالف حکومت اسلامی خود معرفی کند بعداً ایران را.
در پایان ذکر این نکته لازم است که جناب آقای حکمتیار ثابت ساخته است که مخالفت و رفاقت او با کشورهای خارجی و گروه های افغانی نه بر معیار منافع ملی و مصلحت های دینی و اسلامی بلکه مبتنی بر منافع شخصی خودش می باشد. هر کشور و هرگروهی که از او حمایت کند خوب است و اگر حمایت نکند بد است. اگر چنین نیست چرا آقای حکمتیار جنگ با دولت مجددی و ربانی را به بهانه حضور گلم جم ها به رهبری جنرال دوستم کمونیست در کابل آغاز کرد، اما بعداً با همین جنرال کمونیست شورای هماهنگی انقلاب اسلامی علیه دیگر گروه های جهادی تشکیل داد؟
برگرفته از سایت های خبری افغانستان. کدام سایت؟ یادم نیست!