تبليغاتX
دیوارجدید
 
بازار داغ دلال های ویزای ایران
در افغانستان هیچ کشور به اندازه ای ایران برای دادن ویزا سخت و سرگردانی آور نیست... از همه ولایت ها در کابل ایران بیشتر سخت گیری وقت کوشی ... می کند...
... بالاخره راهی سفارت ایران شدم؛ دونیم نشده به آنجا رسیدم که متأسفانه از همان ساعت تا ساعت چهار و نیم در صف مصاحبه یی ها که بیش از شانزده نفر نبودیم، معطل ماندیم!! که آخرش چهار نفر بچه پشتون که از ما جلو تر بود، آخرش یک چاقغولو هزارگی رفت و بعد از کلی معطلی بیرون آمد که بعد از آن هزارگی نوبت من بود؛ دو سه نفر پسره اوغان را که برون می شد، از پشت درب نیمه باز گفت: دگه هیچ کاری نمی شود! و حتی برای همین ها هم کاری انجام نشده است، فقط یک کاغذ کوچک داده ایم که بعداً بیایند! چون سرقونسول نیست!!!. بعد از بسته شدن درب عسکر افغانی واضح تر گفت: سرقونسول شاید شنبه برگردد، بهتر است شما روز شنبه بیایید!! . چند تای اصرار کردند که فردا بیایند. گفت : بیایید، ولی فکر نمی کنم کاری برای شما انجام شود و "فیش بانگ" داده شود. (فیش بانگ بعد از رسیدگی به کارت آزمایش، بلیط دو سره ای رفت و برگشت هوا پیما و قبول شدن ضامن (که عبارت است از یکی از این ها؛ سند موتر، سند خانه، کارمند رسمی یا چهار صد یا سه صد افغانی!)
لذا خسته و مانده؛ راهی اتاق سرد مکتب معرفت شدم، از بس خستگی نتوانستم به اتاق گرم دفتر آیت الله مدرسی در ریگرشن بروم. شب که مکتب آمدم، برای وضو گرفتن که دیدم آب در این جا قطع است.
بازار داغ دلال های ویزای ایران
... یک مرد جوان هزارگی، با چهره گرفته و غمگین از من پرسید، وضع ویزا و گرفتن آن چگونه است؟
-          برایش توضیع دادم.
-          پرسید، هزینه اش چه قدر می شود؟
-          گفتم: بدون هزینه پارسپورت، تقریباً بیست و پنج هزار که بیست هزار پول دو سره هوای پیما می شود، و پنجا یورو هم هزینه ویزا ... مجموعاً می شود.
-          با تعجب پرسید: چه قدر طول می کشد؟ چون من از طریق یک دلال اقدام به اخذ ویزای ایران کرده ام که گفته شصت هزار (60000) افغانی گفته است.
-          گفتم : اول زمان در این جا اصلاً قابل حساب نیست! اصل به درازا کشاندن زمان دادن ویزا در سفارت ایران است که معمولاً تا دو ماه طول می کشد.
-          پرسیدم: تو که از طریق دلال اقدام کرده ای، ضمانتت چه می شود؟
-          گفت : ضمانت و تمام کارها را دلال به عهده گرفته است.
-          یعنی تمام هزینه ویزای شما همین شصت هزار می باشد؟ یعنی پول بلیط دو سره هوا پیما را هم دلال به عهده گرفته است؟
-          متزلزل شد و گفت : نمیدانم!
-          گفت: همین الان برایش زنگ میزنم!
-          گفتم : برایش بگو برایش یک مشتری گیر آورده ای! ولی این مشتری می پرسد که پول بلیط هوا پیما به دوش شماست یا بدوش مشتری؟
-          که او زنگ زد و از نزد ما دور تر رفت و بعد از چند دقیقه با چهره ای گرفته تر از قبل نزد ما برگشت و گفت : ازش پرسیدم که هزینه بلیط هوا پیما به عهد من است یا شما؟ دلال گفت: بدوش من می باشد! الان با هزینه بلیط هوا پیما، برای هر کدام من و مادرم فی نفر هشتاد هزار افغانی می شود!
-          یک تاجک که پشت سر من در صف مصاحبه بود و شاهد و شریک صحبت های من با آن مرد بود، با تعجب تمسخر  گفت: آخر مرد حسابی مرا دلال با همه مصارف 60000 هزار افغانی گفت، نرفتم، الان اگر سفارت ایران زیاد مرا اذیت کند، اصلاً میروم پول بلیطم را پس می گیرم و از خیر رفتن به ایران می گذرم. رو به من کرد و گفت : دو هشتاد هزار افغانی میدانی چند دلار می شود؟ من که خوب نتوانستم حساب کنم، گفتم: حدود هر نفر هزا دو صد لار هم بیشتر می شود، او هم تأیید کرد. ولی الان که دقیقاً با صرف 45 حساب کردم، هر نفر هزار و هفت صد هفتاد و هفتاد هفت دلار و هفتاد و هفتاد و ... صدم می شود(77778/1777) دلار که برای او مادرش می شود سه هزار و پنج صد و پنجا و پنج ... (55556/3555) هم بیشتر می شود!!. فکر می کنم، از بازار دلالی و قچاقی شاید چیزی به نفع ایران هم باشد که همان دو سه نفر چیزهای جالب در باره سود دهی به ایران گفتند. لذا با حساب سر انگشتی همان چند نفر متوجه شدیم که رفتن از طریق طورهای زیارتی و سیاحتی که 55000 تا 65000 می شود بهتر از اقدام بوسیله دلال ها است.

|+| نوشته شده توسط جمعی در چهارشنبه 1389/11/06  |
 روز مادر در ليسه معرفت

روز مادر در ليسه معرفت       (قسمت اول)

برنامه هاي خيلي جالب و منحصر به فرد كه توسط شاگردان نوجوان دختر و پسر ليسه معرفت اجرا مي شد واقعاً جالب و ديدني بود! دختران و پسران نوجوان صنف پنج و بالاتر، چنان با اعتماد به نفس و غرور پشت تريبون روی استژ ظاهر مي شدند كه گويا اين نطاقها و مجريان و آواز خانان حرفه اي هستند! حال آن كه من خودم آنها را مي شناختم كه اكثر شان بار اول بود كه روي استژ و جايگاه جلو جمعيت سه هزار نفري ظاهر مي شدند! به همين جهت هم بود كه تحسين داكتر سيماثمر را برانگيخته بود!.

آغاز برنامه

برنامه بوسيله گروه از شاگردان نوجوان اكثراً صنف هفتم بود به شيوه ذيل شروع شد : موزيك نرم و ملاييم نواخته شد، تعداد دوازده نفر از دختران خرد سال با لباس هاي جگري و دامن هاي بلند و روسري هاي سبز رنگ كه دور سر شان نوارگل گرفته شده بود. ولي در آن ميان دامن بلند و همرنگ لباس گروهي كه دور كمر يكي از شاگردان پچيده شده بود، قابل توجه مي نمود!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط جمعی در یکشنبه 1389/03/30  |
 سلام به کمیته انضباطی دانشگاهای ایران!

در سایت بی بی سی دیدم که نوشته بود

وزارت علوم ایرا: 50حکم انضباطی برای دانشجویان در سال گذشته

"محمود ملاباشی، معاون آموزشی وزارت علوم ایران اعلام کرد که در طول سال خورشیدی گذشته از سوی کمیته های انضباطی دانشگاه ها، "فقط ۵۰ حکم انضباطی" صادر شده است."

بد نيست بدانيد ”مركزجهاني علوم اسلامي" در بخش حوزه علميه خارجي ها در ايران، قم، تازمان كه موسوم بنام مركزجهاني اسلامي بود، و رياست كميته مركز فوق را جناب آقاي حجة الاسلام و المسلمين عطاران داشت و دبريتش را جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاي آقايي؛ هر ماه 50 پنجا حكم، شايد هم بيشتر عليه طلاب خارجي بويژه طلاب و روحانيون افغانستاني صادر مي كردند. هم اكنون كه تغيير نام داده شده به "جامعة المصطفي العالميه" آمارش را نميدانم كه صدور احكام انضباطي عليه طلاب خارجي بيشتر شده است يا كمتر.

سوال اين است كه آيا تخلفات طلاب خارجي بويژه افغانستاني ها بيشتر از طلاب و روحانيون ايراني هستند ؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط جمعی در چهارشنبه 1389/02/08  |
 هفت و هشت ثور دو روي يك سكه

دست آوردهاي 8 ثور۷و ۸ ثور دو روي يك سكه

من لاحياء له لاايمان له ؛ درست فرموده است : كسي كه حياء ندارد، به هيچ وجه نميتواند ايمان داشته باشد. به همين دليل است كه پيامبر خدا از ديوار شكسته و زن شليته و بدكاره مي ترسيده است؛ زيرا كه ديوار شكسته از خودش اختيار ندارد، زن شليته به كسي اهميت و اعتبار قائل نيست، حتي به خدا، لذا كسي كه از خدا حيا نمي كند و نمي ترسد بايد از او ترسيد، چنانكه يكي از پيروان مخلص وصحابي صادق رسول الله (ص) ميفرمايد : الّاهم اين اخافك، اخاف من لايخافك ...! خدا يا من از تو مي ترسم، همچنان از كسي كه از تو نميترسد هم مي ترسم، بحق كساني كه از تو مي ترسند، مرا از شر كساني كه از تو نمي ترسند حفظ نما.

آري آفرنندگان هفت و هشت ثور مصادق اكمل حديث و دعاي فوق مي باشد كه خداوند اين ملت را همانگونه كه از شر آفرنندگان هفت ثور حفظ نمود، از شر آفرنندگان هشت ثور هم بزودي نجات بدهد.

يك خاطره از هفت و هشت و ثور

البته از هفت ثور خاطرات بدي ندارم جز جنايت حفظ الله امين خائن كه يكي از بستگان ما را به شهادت رساند. اما امان از هشت ثور! اگر خاطراتم را كه خوش بختانه جنايت هاي آنها را از نزديك و گرماگرم تجربه نكرده ام، آنچه را كه مستند ديده ام و شنيده ام بنوسم صد من كاغد شود. در يك كلام ميتوان گفت: هيچ زاغي در افغانستان نيست كه از هشت ثور داغي نديده باشد، حتي بنده كه بعد از ده پانزده سال آمده ام افغانستان از داغ هشت ثور شديداً رنجور و افسرده ام؛ دلها بي سوزد بحال روز كساني كه از آمدن آفرنندگان هشت ثور در كابل جشن گرفتند؛ سران هشت ثور  چنان جشن شادماني را بر كام آنها تلخ كردند كه نسل اندر نسل شان تا قاف قيامت فراموش نخواهند كرد.

... پايز سال 1381 بود تذكيره نداشتم، مي خواهم تذكيره بي گيرم. برادرم گفت : صبر كن من همرايت ميروم تا با هم برويم برايت تذكيره بي گيريم.

 گفتم : خودم بلدم لازم نيست تو خودت را از بايسكيل سازي بياندازي. راستش را بخواهيد كمي تو دلم خنديدم! من سال 1364 كه پسر بچه بيش نبودم هم براي تو تذكيره گرفتم هم براي خودم، در حال كه جز تذكيره پدرم اصلاً تذكيره نداشتيم، تازه آنروز سواد خواندن و نوشتن كه عريضه بينوسم و دستورات كه زير عريضه ام نوشته مي شد را نمي توانستم بخوانم، حالا كه دگه به اصطلاح اين جا ماستري (كارشناسي ارشد) هستم، نمي توانم از روي تذكيره براي خودم تذكيره بي گيرم ؟!

چشم شما روز بد نبيند، رفتم وزارت داخله و ديدم پيش وزارت داخله عريضه نويسان رديف نشسته اند... نگاه كردم كه چه مي نوسند؟ بالاخره يكي دو تا عريضه را نگاه كردم كه بخاطر اخذ تذكيره بود. لذا بنده يك عريضه جمع جور تر و اديبانه تر از عريضه نوسان كنار خيابان نوشتم و بردم وزارت داخله، مأمور اخذ عريضه گفت : اين عريضه درست نيست !!!

پرسيدم: چرا ؟

اولين سوال كه در جواب سوالم سوال كرد اين بود: اين عريضه را در كجا نوشتي ؟

گفتم : خودم نوشتم.

تو خودت چه مي فهمي كه عريضه مي نويسي !!!

اين حرف بي ادبانه و احمقانه او خيلي به من برخورد؛ لذا رفتم پيش رئسش و جريان و ميزان تحصيلاتم را گفتم، بالاخره او امضاء كرد و دستور داد. بعد از كلي سرگرداني در قمنداني و ناحيه و كيل كوچه؛ دوباره كه به وزارت داخيله مراجعه كردم يك مأمور ديگه به يك بهانه دگري گير داد كه تو بايد اين طوري مهر و امضاء از قمنداني مي گرفتي نه اين طوري ... از خودش راهنمايي خواستم كه چه كاركنم ؟

گفت : من درست مي كنم هزينه اش اين قدر مي شود !!! ديدم كه گير كردم ! به برادرم زنگ زدم و جريان را گفتم. او گفت : همانجا بمان من مي آيم درست مي كنم!.

آري ! او آمد و مرا به يكي از نيم كت هاي سالن نشاند گفت: من ميروم درست مي كنم. او رفت و از اين سراخ به آن سراخ ، بالاخره با دستور اجرا شده آمد كه مرا ببرد نزد مأمور تعيين سن و توصيه كرد كه حرف نزني! اگر هم از تو چيزي پرسيد، ساف هزارگي مي گويي، مبادا كلمه ايراني از دهنت بي پرد كه اين ها از ايراني ها سخت بدي شان مي آيد!!. در حال كه يك تاجك كه آخر سر از همه آمده بود، خارج از نوبت براي فاملهايش تذكيره گرفت و رفت؛ كار اين جانب ماستري، نصفش آن روز نصف ديگرش براي فردا باقي گذاشته شد كه فردايش با صد تا سلام و صلواة آمدم كه خداي نخواسته دوباره با مشكلي بر نخورم، ولي از ترس از برادرم خواستم كه امروز هم با من بيايد! با آن كه كاري چنداني براي گرفتن تذكيره باقي نمانده بود. با هم رفتيم، مطابق سستيم بروكراسي آن ادره دو سه تا امضاء زده شد و آمدم پيش مأمور كه ورقه يك برگه تذكيره را ميداد، پولش را بدهم و ورقه را بي گيرم و خانه پوري كنم و تمام.

پولش را كه چيزي نمي شده فكر كنم چهل افغاني مي شد، بيست تا دو افغاني حساب كردم دوباره هم حساب كردم بردم دادم، او حساب كرد و گفت : هيژده تاست ! گفتم : بدهيد من حساب كنم، من بيست تا شمرده بودم. پول را گذاشت به كموتش و گفت : همين كه مگم هيژده تاست اگر تذكيره مي خواهي چهار افغاني كم است بده !!! لذا مجبور شدم چهار افغاني پول زور و رشوت بدهم !!ُ

در حال در زمان ببرك كامل من دو تذكيره گرفتم، حتي عريضه ام را هم مأمور وزارت داخله وقت نوشت؛ جز پول عكس، حتي در ميني بس هاي برقي سوار مي شدم و كرايه هم نمي دادم، يعني ماشين هاي برقي دولتي بود و از بچه اصلاً كرايه نمي گرفت .

|+| نوشته شده توسط جمعی در چهارشنبه 1389/02/08  |
 اصفهان بعد از آيت الله منتظري ...
 

اصفهان بعد از آيت الله منتظري از منظر يك افغانستاني

خوب شد كه اصفهان رو بعد از رحلت آيت الله منتظري ديدم ! اگر قبل از وفات ايشان مي ديدم ...

بعد از اين همه انتظار در هواي سرد زمستاني ( 18/11/88 ) كه سرماش خيلي سوزناك است خوشحال شدم، دست راستم و دراز كردم به سمت درب عقبيي سواري كه سوار شوم، همان مرده اي نامرد بغل دست راننده با صداي بلند ترو موهين تري گفت : آي افغان كارت ؟!! يكباره بدنم سرد شد و احساس كردم يك مجريم هستم كه گير افتاده ام !! كمي از تاكسي فاصله گرفتم، همان دستي را كه چند لحظه پيش به سمت دست گيره اي درب تاكسي به اميد نجات از سرما دراز كرده بودم، حالا با كمال تعجب براي نجات خودم با ترس و استرس از شرّي گشت مردم آزار تلاش مي كردم هرچه زودتر پاسپورتم دربيارم، ترسم از اين بود كه مثل پاسگاه تنگ راه كه به حاجي گير داده بود، به من گير ندهد؟!

 

همين طور كه از ترمنال كاوه كه به سمت نجف آباد راه افتادم، تو يك ميداني وسط چهار راه تمثال بزرگ آيت الله منتظري را ديدم كه وسط ميدان با نرده هاي بلند نصب شده بو، همين طور كه مي آمدم، روي در و ديوار و شيشه هاي مغازه ... عكس هاي آيت الله منتظري را مشاهده مي كردم، خوشحال مي شدم و آروزو مي كردم كه ايكاش من در ايران بودم و با اصفهاني ها در عزاي علي مظلوم معاصر حضرت آيت الله حسين علي منتظري عزاداري مي كردم.

امروز از اين طرف فلكه كرسنگ از منزل فاملهام راهي زيارت زائر خانه خدا يعني يك حاجي تازه آمده شدم ... وقت كه كد شلوار كرده راهي شدم، خانم خانه گفت : حاج آقا كيف تان را كه نمي بريد يادت نرود پاسپورت تان را با خود داشته باشيد !!

گفتم :‌حاج خانم ! من كه به اين زودي ها قصد ترك مزاحمت شما را ندارم و از اصفهان نميروم ! ميروم آن طرف فلكه كرسنگ تا اصغر آباد !!

گفت : باور نماييد حاج آقا! تا همان جا هم گشت اذيتتان مي كند !!

تعجب كردم و باورم نمي شد! ولي از اين ترس و وحشت مستولي به خانوادها و مردم مظلوم شيعيان هزاره در اصفهان متأسف و ناراحت شدم. به هرصورت بخاطر اطمنان خانم خانه هم كه شده بود گفتم : مادر جان! پاسپورتم همرام هست.

... كنار جاده فلكه كرسنگ به اصغرآباد منتظر تاكسي هستم، هرچه دست بلند مي كنم هيچ تاكسي اي نمي استد ... نمي دانم به كجا نگاه مي كردم و به چه فكر مي كردم كه يك تاكسي جلو پايم استاده بود مي گفت : آهاي، آهاي! ...  بعد از اين همه انتظار در هواي سرد زمستاني ( 18/11/88 ) كه سرماش خيلي سوزناك است خوشحال شدم، دست راستم و دراز كردم به سمت درب عقبيي سواري كه سوار شوم، همان مرده اي نامرد بغل دست راننده با صداي بلند ترو موهين تري گفت : آي افغان كارت ؟!! يكباره بدنم سرد شد و احساس كردم يك مجريم هستم كه گير افتاده ام !! كمي از تاكسي فاصله گرفتم، همان دستي را كه چند لحظه پيش به سمت دست گيره اي درب تاكسي به اميد نجات از سرما دراز كرده بودم، حالا با كمال تعجب براي نجات خودم با ترس و استرس از شرّي گشت مردم آزار تلاش مي كردم هرچه زودتر پاسپورتم دربيارم، ترسم از اين بود كه مثل پاسگاه تنگ راه كه به حاجي گير داده بود، به من گير ندهد؟!

آري! حدسم درست بود ! تا صفحه ويزا را نگاه كرد، كرد گفت : اين كه وقتش تمام شده است !!. به صفحه روبروي ويزا ايشاره كرده مهر ورودي را نشان داده و توضيح دادم كه تاريخ يك ماهه ويزا، براي اعتبار ويزا، در محل صدور مي باشد؛ يعني اگر صاحب ويزا تا يك ماه از محل صدور ويزا خارج نشود، ديگر ويزا باطل محسوب مي شود و با آن وارد ايران شده نميتواند. تاريخ اقامت يك ماهه در ايران، از تاريخ ورود حساب مي شود كه هنوز وقت من مانده است ... به سختي با اين توضيح از شرش خلاص شدم.

بد از بد تر!

... با عجله خودم را به ترمنال كاوه /آهنگر/ اصفهان رساندم و با عجله دنبال بليط بودم؛ به اولين باجه كه رسيدم بليط قم را خواستم، بي مقدمه گفت : كارت؟ كارت؟ كارت داري؟ ... مي خواستم براش بگم كه آقا كارت و مدرك خواستن وظيفه شمانيست ... وقت نداشتم و دير شده بود و پاسپورتم را دادم و او مرا به همكارش معرفي كرد، رفتم و از او زمان حركت و قيمت بليط را پرسيدم، كه ايشان قيمت بليط ر بيشتر از قيمت اصليش گفت : ناراحت شدم و ازش پولم پس خواستم و با عصبانيت گفتم : بليط صادر نكن !!

برگشت و با وقاحت تمام گفت : ما افغاني را به ده هزار تومان هم به قم نمي بريم، تو مي خواهي پول از ما پس بي گيري! الان به پاسگاه زنگ ميزنم كه بياد تو بي گيرد !!!

خيلي عصباني شدم ! با خشم گفتم : مگه پاسگاه سگ هرچه تو تا بگويي بياد مرا بي گيرد؟ غلط كردي پولم و بده هر غلطي كه دلت مي خواد بكن ...

خواننده محترم باور نماييد كه من تا كنون مردم آزار تر در ايران از اصفهان نديده ام . اين جا مصلحت اقتضي نمي كند كه شيوه هاي افغاني آزاري اصفهاني ها بيان كنم، بدليل آن كه زمينه بد آموزي مي شود... خدا را شكر كردم كه بعد از وفات آيت الله منتظري گزر اجباريم به اصفهان افتاد و گرنه ...

|+| نوشته شده توسط جمعی در دوشنبه 1388/11/26  |
 چهره هاي مجرم مظلوم !

... تا كنون كه مدرك نداشتم، مخفي، مخفي از كوچه و پس كوچه ها رفت و آمد مي كردم ... مسافرت و زيارت كه هرگز آروزو نمي كردم ! ولي حالا كه قانوني در ايران آمده ام، مدرك و پاسپورت دارم، چرا زيارت مشهد و ديدن فاميل و بستگان رفته صيله رحيم نكنم؟!

... خواب بودم كه يكي از راننده هاي اتوبوس آمد و مأدبانه روي بازويم دست گذاشته تكان ميداد، بيدار كه شدم شنيدم مي گفت : آغا، آغا ... بلند شو!. تا بيدار شدم، رفت به سمت طي اتوبوس و مسافر ديگر را بيدار كرد! و همين طور ادامه داد !! ...

متعجبانه از هم صندليم پرسيدم : چرا اين آغا همه را بيدار مي كند؟ او با ناراحتي و نارضايتي از وضعيت، با گلايه گفت : اين جا اين ها دستور دارند كه مسافرها را بيدار كنند! تا اغايون مياد، مسافرين بيدار باشند !! .

تعجب و ترسم بيشتر شد و پرسيدم ؟  چرا؟ براي چه؟

گفت : او كه مازندراني بود و قبلاً هم خاطرات از سفر و مبارزات دوره قبل از انقلابش را به من گفته بود و تاريخچه كوتاهي از مكان را گفته گفت : اين جا پليس راه تنگ راه است ! آرقايون اگر حالشو داشته باشد، اين جا همه را پايين مي كنند و مي گردند ...

يعني اين ها كار شش هفت تا پليس راه مشهد تا اين جا را قبول ندارد؟

... چند لحظه بعد يك لباس شخصي چراغ دستي بدست، از درب اولي كنار راننده  اتوبوس ولو آمد بالا، نگاه كرده آمد و آمد  تا رسيد به نزدي هاي من، مستقيما ازم خواستار نامه شد. من پاسپورتم را دادم دتش، اين طرف ان طرف پاسپورت را ورق زد، ديدم ايشان خيلي ناشي و پرت است ! تو دستش صفحه رواديد باز كردم و برايش نشان دادم. بعد از چند لحظه تماشا كردن، با كمال تعجب گفت : اين كه وقتش تمام شده است !!! . گفتم : نه سركار ، تاريخ اينقضااش از اين تاريخ است-  در حال كه انگشتم را به عنوان اشاره گذاشته بودم روي مهر ورودي- شرش را از سر من كم كرد و رفت سراغ هم سفر جلو من و از ايشان خواستار نامه شد. همسفر هم كه تازه حاجي از حج آمده بود، پاسپوتش را داد، سركار سري كاره شروع كرد به ورق، زدن اين قدر ورق زد كه جان حاجي اورد بالا! بالاخره گفت : اين كه وقت ندارد !!! حاجي كه ترسيده بود شروع كرد به ورق زدن كه ايشان از دست پاچه و اضطراب و استرس كه داشت نتوانيست صفحه اقامه را پيدا كند !! من از دستش گرفتم و مستقيم رفت روي اقامت و به سركار سري كاره مردم آزار بي سواد همه چه نفهم نشان دادم و گفتم :  كه ايشان يك سال اقامه دارد !! با كما تعجب برگشت و به ايشان گفت : اين تقلبي است !!! پاسپورت كه دو كشور را گردش كرده است، از زير زبين مأموران سخت گير سعودي ها گذشته و ورچسپ هاي كشور سعودي در جلد ظاهري پاسپورت و داخل پاسپورت كه از لبه هاي پاسپورت بيرون زده بود، صفحاتش پور بود از مهر هاي داخلي و خارجي!! سركاره سري كاره گفت : اين تقلبي است ...

آخر چرا به يك حاجي شيعه افغاني اي كه از ايران رفته حج، چنين جرئت مي كند كه بي گويد : پاسپورتش جعلي است ؟ به قول ايراني ها : اگر قيافه او افغاني نبود؛ يعني شيعه از قوم هزارهاي كه قيافه شان مثل چيني و ژاپوني مي باشند، نبود، اصلاً ازش پاسپورت پرسيده نمي شد. جرمي اين حاجي همين بس كه قيافه اش به ايراني ها شبه نيست، مثل چيني ها دماغ كوچ و چشم هاي ريز بادامي دارد. براي همين است بارها شنيده ام به چنين قيافه افغانستاني ها به  صراحت گفته اند : " اين پدر سوخته ها اصلاً قيافه اش به شيعه نمي خورد، به دروغ مي گويد من شيعه ام ...!!

|+| نوشته شده توسط جمعی در چهارشنبه 1388/11/21  |
 چهره هاي مجريم در افغانستان و ايران!

خواطرات مسير مشهد

چهره هاي مجريم در افغانستان و ايران!

... ساعت حدوداً پنج عصر بود كه از ترمنال قم به سمت مشهد راه افتاديم... نميدانم ساعت چند است؟ كجا رسيده ايم؟ ولي اين قدر ميدانم خيلي وقت است كه اذان مغريب گفته شده است. منتظريم كه براي نماز كجا مي استد؟ ... ماشين يك فلم گذاشته  بود زياد خوش آيند و بدر بخور نبود. چند تا جوان لوس و مرفه با زنان بوزكي كذايي شان مازندران تفريح رفته بودند. يك ماشين پاترول داشتند و دو تا سواري ... هتل گرفتند و در هتل لوس بازي هاي بي ميزه از خود شان در مي آوردند. ...

... ماشين متوقف شد. چند لحظه بعدش يك پلس آمد بالا؛ من بدون هيج نگراني اي به تلويزون نگاه مي كردم، ولي با آن كه مدرك داشتم، باز هم يك جوري دلم شور ميزد و استرس داشتم ! ... من صندلي سوم چهارم پشت صندلي رديف راديف راننده نشسته بودم. سربازه يك نگاهي از همين اول تا به آخر انداخت، خوب متوجه شدم كه به من زول زد! قيافه ام تابلو بود مثل چيني و ژاپني ها يعني كه من يك افغاني هستم. به همين دليل كنار صندلي جلو من استاد، تا كارو يك سره كند، مبادا مجريم فرار كند؟ مستقيم از من كارت خواست. من گفتم : كارت ندارم ...

هنوز حرفتم تمام نشده بود پرسيد : بچه كجايي ؟ ظاهراً يكدفعه شك كرد، كند نكند از ايراني هاي مشهدي باشد!

گفتم : افغانستان.

با خيال راحت، به شيوه تحكم آميز گفت : بده پاسپورت!. پاسپورت مرا گرفت بدون آن كه نگاه كند، برگشت به پشت سرش به سمت درب اتوبوس و داد به همكارش، رفت به سمت آخر اتوبوس... در حال كه همين پشت سر من دو تا زن سوسول مولكول لاتي افغاني نشسته بود، در حد هتاك و جري بود كه آن كه سمت راه نشسته بود  پاشو گذاشته بود روي صندلي بغل دستي من، كه شاگرد راننده تذكر داد !! آري ! مأموره هيچ كارت و مدرك از آنها نخواست !!  همين بغل صندلي و موازي صندلي من يك پاكستاني با دخترش نشسته بود كه از قيافه و ژيست و لباس شان پيدا بود كه پاكستاني است و حتي سوال هم كرد كه گفت : پاكستاني هست. ولي پاسپورت ازش نخواست.

البته ناگفته نماند كه دختره اي پاكستاني با آن كه ظاهرش چندان بد و غير شرعي و اخلاق نبود ولي رفتار او با بچه لاتهاي صندلي جلوش چهار تا جوان در دو رديف صندلي موازي هم نشسته بود، صد برابر بدتر از آن دختر يا زنان جوان سوسول افغاني شورش در آورده بود!

اول كه پدرش خواندن هندي را آنهم با تصوير ويديويي اش روشن كرد !! بعدش كلي تبادل مبايل با آن جوانك ها مي كرد و دخترش تنظيم مي كرد و ميداد دست جوانك ها. ...

اما بدتر از همه بعد از نماز مغريب عشاء بود ! وقت كه از نماز برگشتم كه دختره دراز خوابيده سرش را گذاشته روز دست گيره صندلي باباش كه هنوز باباش از برون براي نماز پياده شده بود برنگشته بود، لم داده بود و مبايل پسره اي صندلي جلويش را روي برنامه هاي تنظيم مي كرد و ميداد دستش چيزهاي را به انگليسي به آنها مي گفت ... من احتمال دادم كه نكند دختره كم دارد! داراي عقب ماندگي ذهني باشد ... براي همين حركاتش را دقيق تر توجه كردم، ديدم نه خير موقع كه مبايل و دست پسره مي دهد بگونه اي مي دهد كه دستش به دست پسره اصابت نكند !! آري از  طرفي اگر او كم ميداشت كه مبايل پسره ايراني را از خودش بهتر بلد نبود ... تا كه پدرش از درب اتوبوس بالا آمد؛ تو دلم گفتم : خوب خوب شد كه باباي دختره آمد، منتظر بودم كه دختره از شرم باباش خودش و جمع جور كرده بلند شود روي صندلي اش بنشيند. ديدم نه خير هيچ ككش نگزيد و تا باباش آمد و كنارش استاد و باالاخره دختره با كمال خون سردي مبايل پسره ايراني را برگرداند و چند قلمبه سلمبه انگليسي و زبان اشاره هم سرهم كرد و بعدش بلند شد سر جايش نشست !!.

تو دلم گفتم : صد سلام به  اين دختره يا زنه سوسول مولي كول افغاني كه يك كلمه هم با اين پسرا رد بدل نكرد ... اگر ظاهر شرعي اسلامي نداشتند، حد اقل وقار اسلامي كه داشتند.

آري ! بد نيست بدانيد؛ كه قبلاً تا همين شش ماه پيش كه خودم به طرف مشهد به قصد خروج آمدم مشهد، در مسير قم و تهران به مشهد كارت و مدرك سوال نمي كردند؛ به همين جهت در هيچ پاسگاه و پليس راهي از من كارت و مدرك سوال نكرد. فقط مشكل، مسأله برگشت از مشهد بود. ولي هم اكنون مي گويند بعد از جريان اتخابات رياست جمهوري اخير و آن اتفاقات و اختلافات پيش آمده در هر دو مسير رفت و برگشت سخت گيري شروع شده است !!.

آري درست است ! ولي اين سخت گيري ها براي همه افغاني ها نمي باشد ! بلكه مشكل چهره و قيافه شيعيان هزاره هاي افغانستان است كه اينها هم در ايران منفور و مورد ستم و ازيت و آزارند، بدليل آن كه آنها را ايراني ها از اخلاف و اسلاف محمود افغان كه سالها پيش به ايران و اصفهان  حمله كرد ميدانند. شايد شما بگوييد كه هزاره و شعيان افغانستان كه از اخلاف و اسلاف و نسل و نژاد محمود افغان نستند كه اصلاً قيافه شيعيان هزاره افغاني به نسل و نژاد محمود افغان نمي خورند؛ از طرف محمود افغان سني بود و از قوم پشتون، بر اساس فتواي مفتي هاي عربستان به ايران حمله كرده بود. اين سخن شما درست است. اما همين كه آنها از نظر شكل و شماييل ظاهري به ايراني ها همانند مي باشند، كافيست، اگر چند كه از نسل و نژاد محمود افغان هستند، باز هم نيستند !! چون قيافه شان مشابه ايراني ها  مي باشد! اما شيعيان هزاره ها از نسل و نژاد محمود افغان محسوب مي شوند، اگرچند كه نيستند !! همين كه شكل قيافه و چشم و دماغ شان مثل ايراني هانيستند، ايراني ها آنها را عليه خود شان مي دانند و خيلي براي شان چسپناگ است كه آنها را از نسل و نژاد محمود افغان محسوب كرده و بيازارند.

|+| نوشته شده توسط جمعی در چهارشنبه 1388/11/14  |
 پایه تخت خاک باد!

پایه تخت خاک باد!

از پایه تخت خاک باد می نویسم!
منتظر رسیدن به کابل بودم! می گفتند : ماشین 303 ما در کوته سنگی می استد.
از غزنی که گدشتیم، لحظه به لحظه انتظار رسیدن به کابل را می کشیدم!
بالاخره یکباره ماشین بزرگ ما از جاده اصلی کنار کشید و صدو هشتاد درجه به دور خودش چرخید و مسافرین که کم مانده بودند، همه پیاده شدند و گفتند این جا کوته سنگی است !
وقت آمدم پایین دیدم درست مثل پنج سال پیش هیچ تغییرات فزیکی ای بوجو نیامده بود. ساکم را کشان راه افتادم که سراغ استگاه برچی را بی گیرم که بناگاه باد بی حیایی از جلو صورت ما همه را در میان خاک و خاشاک گم کرد به گونه ای به صورت کاملاً محسوسی ریگ های ریز زیر دندانهایم احساس کردم! چشمامو از ترس آن که مبادا ماشینی به من بزند بزور باز کردم، به خودم گفتم : خوش آمدی به پایه تخت خاک باد! پایه تخت که در خاکی بودنش در دنیا بی نظیر محسوب می شود!
2
شنیده بودم که برادرم کامپیوتر خریده است. خدا را شکر کرده بودم و تو دلم گفته بودم که میروم خاطراتم را از "سفیدسنگ لکه ننگ" می نویسم، به اضافه این خاک باد را هم می نوسم.
ذهی خیال باطل ! شب باولع به سرهم کردن کامپیوتر مشغول شدم، ولی ویندوز بالا نیامد که نیامد !
آخر چرا؟ به برادرم که به شهرستان بود زنگ زدم و گفت : آخر باید دستگاه تقویت برق را به برق بزنی !
تازه کامپیوتر راه انداخته بودم و هنوز قد راست نکرده بودم جوو برق رفت که رفت ! همسر برادرم را صدا که مادر فلانه این برقهای شما کی برمی گردد ؟
گفت : فردا شب هنگام  اذان مغرب !!
یعنی از ساعت یازده امشب دگه تا فرداشب برق نداریم ؟!
جواب متأسفانه مثبت بود!
آری ! مثل شش سال قبل هنوز هم برقهای ما همانطور ژانراطور است که سر شب می آید همان اوائل شب خداحافظ برق !!
3
آخر خدایا! بیش از پنجا صفحه از اوردگاه حسن آباد مشهد تا خروج از اوردگاه سفیدسنگ، این نقطه سیاه و لکه ننگ خاطره نوشته ام، کجا تایپ کنم، تا برای هموطنانم نشر کنم ؟
آخر شاید هموطنانم به این خاطرات چندان نیازی نداشته باشد! ولی من از این زخم های ناسور اوردگاه ... دیق می کنم و ...
ایکاش می شد یکروزی این سران متعصب بی سر طالبان کراواتی های کذایی اوردگاه سفید سنگ را میدید، حد اقل در خواب که در آن جا هیچ تعصب مذهبی و قومی نژادی وجود ندارد، همه ما از مکتب و مذهب و قومیتی، در نزد ایرانیها ، فقط یک اسم داریم و یک صفت : "افغانیی کسافت" ...
4
خلاصه در پايه تخت پر از خبر و درد و غم ... هستم . ولي چه كار كنم كه امكانات نيست، لذا تركي ترك شده ام !!!

|+| نوشته شده توسط جمعی در دوشنبه 1388/05/05  |
 نامش را از بس ترس و دلهره توجه نکردم!

نامش را از بس  ترس و دلهره توجه نکردم!

این حرف که "غربی ها غلط می کند که به فکر ایران است"؛ با سخن امام که : امریکا هیچ غلط نمی تواند، فرق می کند. امام (ره) هم به گورباچوف نامه فرستاد ...

بعد از انتخابات دهم، مردم ایران خیلی روزنامه خوان شده اند! هر روز جلو هر دکه روزنامه فروشی که بنگرید، مردم پشت سرهم استاده اند و تیتر های روزنامه هار را با ولع مروز می کنند.

گه گاهی بحث هار سیاسی هم پیش می آید؛ اما مردم سخت مضطرب و نگرانند، می ترسند از این که مبادا بحث سیاسی به برخورد های اطلاعاتی منجر شود! هین دیروز بود یک روحانی جوان افغانستانی می گفت : از مدرسه حجتیه که یکی از مدارس است که ویژه طلاب و روحانیون خارجی می باشد، یک لباس شخصی ای یک طلبه را از صحن مدرسه دست بند زده برد ... این را گفت و از ادامه بحث سیاسی خود داری کرده ضمن توصیه های امینی به بنده راهش را کشید و رفت!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط جمعی در یکشنبه 1388/04/14  |
 بیانیه شماره ۹ مهندس میرحسین موسوی

میرحسین موسوی: مسئولیت تاریخی ماست که به اعتراض خود ادامه دهیم

بیانیه شماره ۹ مهندس میرحسین موسوی در مورد اعلام تایید نتایج انتخابات ریاست جمهوری توسط شورای نگهبان لحظاتی پیش صادر شد. به گزارش قلم نیوز متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط جمعی در جمعه 1388/04/12  |
 
 
بالا